X
تبلیغات
دلـ ــ ــخـ ـطـــ

دلـ ــ ــخـ ـطـــ

نبودی نبودم " تـــــو " هستی که هســـــــــتـم

:)

موتور کولر...

بارون

ورق خوردن کاغذ

بــارون

گاهی بازُ بسته شدنِ یه در...

بــــــارون


سکوت آخر هفته!


یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 22:47  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

سیر بشدت نزولی!:(

گاهی وقتها

میرم سراغ آرشیو خودم ُ یه کمی گذشته مُ ورق میزنم

اینکه یه روزایی چیا برام دغدغه بود ُ الان نیست...

یا یه روزایی با چی خوشحال میشدمُ حالا چی!؟!


یه چیزی این بین خیلی چشممُ گرفت!

بشدت افت کردم تو نوشتن!


الان حتا خیلی از پستای خودمُ نمیدونم چطوری نوشتم...

به "سارا " تو یه زمان هایی حتا حسودی کردم...

درسش میکنم!

قول میدم!


یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393ساعت 12:7  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

اینم روزه ما داریم؟!:)

صبحانه

درس

تل

درس

درس

نماز

درس

ناهار


به همه اینا زمینه بحثهای جنجالی ُ هم اضافه کنین...


+پ چرا من هنو یه مقاله هم تموم نکردم؟:(


یاعلی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اردیبهشت 1393ساعت 14:42  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

سارا در نقش مشاور!

کلی باهاش حرف زدم...

کلی نصیحتش کردم!

فکرشَـ م نمیکردم ایـــــــــــــــنقد اوضاشون خراب باشه...


ولی اولین باری بود دلم میخواست هر کاری میتونم براش بکنم که ...

خدا کنه بفهمه داره اشتباه میکنه ُ دیگه ادامهَ ش نده!:(


یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:7  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

همینجوری

یه وقتایی همینجوری الکی دلتنگی

همینجوری الکی یاد قدیما میکنی

همینجوری الکی گریهَ ت میگیره

همینجوری الکی دپسرده میشی

همینجوری الکی دلت نمیخواد زنده باشی

همینجوری الکی دلت میخواد جیغ بزنی

همینجوری الکی همه چی آزارت میده

همینجوری الکی خسته ام

همینجوری الکی ...

امشب همینجوری الکی اَم!


یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 23:3  بقلم سـ ـارا سـ ـادات 

آهنگ اجباری...

من آدمیَم 

که وقتی کسی داره حرف خصوصی میزنه ولی بلند!

هندزفری میچپونم تو گوشم!

به من چه خب!


گوشم درد گرفته بس صداشُ بلند کردم!:((


یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 0:22  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

وعده های من!

دیروز

صبحانه نخوردم ... ناهار نخورم...شام نخوردم


امروز 

صبحانه یک لقمه دقیقن...ناهار نخوردم...شام نخوردم...


من با چی زندم؟!

راس میگن روحت تغذیه شه به غذا نیاز نداری!

من اینجوری شدم فک کنم!


+خونه بودم آشپزی میکردم واسه همه...الان واسه خودم هیچی درس نمیکنم!

بعد ملت میگن راز سه چهارم شدنت چیه!:))


یاعلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 21:17  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

تبعید نامه نوشت!

+ همه جا دغدغه آب گرم دارن...ما اینجا آب سرد کم داریم!:((


+خیلی شیک ُ مجلسی نرفتم یونی... مدیونین فک کنین واسه کارای نکردم بوده نه از ترس جونم!


+اصن امروز عیده ...هیچی نمیتونه خرابش کنه حتا عدم قبولی!


+بند بالایی خطاب به دوستان مشمول بود نه خودم نه حتا اونایی که مشمول نیمشن!:))


یاعلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 13:38  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

برای اونایی که نیستند!

امروز همه ذوق بودن مادرهامونُ داریم

که بریم ببینیمشون بهشون زنگ بزنیم ببوسیمشون هدیه بدیم بهشون

و خلاصه کلی دغدغه که یه کار ویژه بکنیم...


ولی بین ما کسایی هم هستن که خدای نکرده امروز حسرت میخورن!

حواسمون به اونا هم باشه!

نشه خوشحالی ما غمی رو برای دوستای گلمون تازه کنه...


+مخاطب خاص جانم در شادی مادرت ما را هم سهیم کن ...

به اندازه وسعمان...

به اندازه فاتحه ای...

به اندازه نمازی...!

دست مادر را همیشه میشود بوسید...حتا وقتی نبودنش در چشم میزند!


یازهرا

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 10:50  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

تاج سر بهشت!

یا یه کاری رو نمیکنین 

یا وقتی میکنین

حساااااااااابی انجامش میدید!


و این مرام همه همزادانت است!

میلادت مبارک مهربان بانویِ مادر!



همه مادران قطره ای وجود خدایند...هم ستارند هم جبار!


+مامان من جباریَتِشُ با تیکه هاش نشون میده!

گفتم کاش دو روز دیر تر میرفتم

فرمودند اینهمه سال بودی چی شد...پاشو برو!شاید یه تغییری حاصل شد!

منم ساکمُ گذاشتم رو کولمُ سوار برقطار تو افق محو شدم!



یاعلی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 0:42  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

خدا که نخواهد هزار هزار جن و انس هم بخواهند...نمیشود که نمیشود!

پیشاپیش از ویرایش بد این پست عذر میخوام!


خیلی خیلی خستم ولی خوبم! زندم!

ظهری حسابی دلم میخواست گریه کنم 

که یه تلفن حقیقتن حالمُ خیلی خوب کرد!


چون این مدت دوستانمُ ناراحت کردم

بر خودم واجب دونستم که اینُ بنویسم!

خدارو صدها هزاران مرتبه شکر

مشکل دوستم بطور کامل رفع شد!

وقتی که به هیچ وجه فکر نمیکرد که حل شده باشه

و منتظر نتیجه نهایی بود 

خدا جوووونم به بهترین روش که فکر هیشکی بهش نمیرسید حلش کرد!


و 

این شد که

سر بیگناه تا پای دار میره ولی بالای دار نمیره!

الان قراره براش پلاکارد بازگشت غرور آمیز از پای دار بزنیم!:))


این حدود 12 روز واقعن وحشتناک بود!

وامروز فقط همین خبر میتونست یه کمی از خستگی من کم کنه!


+علی الحساب با شدت خستگی و درد شونه گلاویزم!

++فعلن زندم..اگر استاد گرام فردا به حق حیاتم احترام بذاره!

+++ بشدت میترسم ازش!دعام کنین فردا کارای نکرده من به چشمش نیاد!:(((

++++تیتر برداشت خودم از آیه معروف است!

+++++برعکسش اگر خدا بخواهد میشود که میشود!:)))

++++++همتونُ خوندم ولی با عرض معذرت خاموش!

چشام همراهیم نمیکنن واسه نوشتن!

++++++توی سی ساعت گذشته من نهایتن سه ساعت خوابیدم حالا دیگه خود دانید...:))


یاعلی




+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین 1393ساعت 21:1  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

شب سکوت کویر!

همیشه که آدم نباید حرفی برا  گفتن داشته باشه...

گاهی هم باید یه عالمه حرف داشته باشی برا نگفتن!

برا سکوت کردن!!!!



+یه چن روزی نیستم!

حالم خوبه...فقط نیستم!

نمیدونم کی بتونم بیام!

ولی سعی میکنم دوستان رو بی خبر نذارم!


یاعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393ساعت 11:36  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

حالا هی هیچی نمیگم!

در محضر بعضی اساتید...

باید یه چی بگی یعنی ما هم آره!


که حالشون شه بابا بنده حالا دارم شکسته نفسی میفرمایم 

شما نباید به خودتان اجازه دهید هر چرندی را تحویل خلق الله دهید!


پ.ن: یه خاطره ای یادم اومد در همین راستا!


یاعلی




.:اصل مطلب:.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 21:18  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

الاسلام علی ال...

آرامش الآنمُ 

مدیون روضه ای َ م که خونده نشد 

ولی اشک رو جاری کرد!



یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 13:15  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  | 

گره گشایی کن!

نمیدونم چی بود...

آرامش ُ امید تو بود

یا اصرار های من

یا دعای دوستان!


خدایا این روزنه رو یه راه عبور کن...

بذار رد شه ازش!



یاعلی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 12:0  بقلم سـ ـارا سـ ـادات  |