مـ ــانـــ ـــده تا پـــ ــروانــ ــگی

دلخـ ــطـ ـی هایَــ ــم

وَرَق اول | خطـ ـخطـیـ ـهایـم | مـن |

رفتند و رویم و دیگر آیند و روند...

لیست وبلاگ دوستانَ م رو باز کردمُ یه سری به خیلی از وب ها زدم...

البته اکثر خاموش!

چقد وبهایی که مدتهاست آپ نشده اند و رها شدند به حال خودشون...

چقد وبهایی که کلن حذف شدند!

و امروز یکی دیگه از همون وب هایی که معمولن میخوندمش هم تعطیل شد...

 

با وجودیکه شاید خیلی ازون نویسنده ها رو اصلن به مشخصات نمیشناسم

شاید گاهی اسم نویسنده هاشونم نمیدونستم

ولی از رفتن از نبودن هر کدومشون دلم میگیره...

یه آدمایی مثه یلدایی و همین گل و الهام به طور مخصوص!

اینا همه خصوصیات اخلاقیِ یه آدم روانیِ!!!!

 

+عنوان پست متن یکی از پست های حوالی فروردین 91 باید باشه...

 

 

یاعلی

 

+ |

تو اتاق خودمم فکر تو اَمُ حالمُ میدونی...

و من...

و من ـی که اینروزها  حوصلهـ وبم را ندارم

و حتا حوصله خودم را

و حتا تر حوصله زندگی را!

نه حالم بدِ نه ناراحتَ م!

فقط خسته َمُ بی حوصله...

این بی حوصله گــی اـی که گاهی حتا مرا به مرز گریه می‌کشاند

این بی حوصله گیِ بی دلیل ِ با دلیل موجهِ نا موجهِ دوست ناداشتنیِ ... ِ ... ِ ... ِ!

این حس آشوب دل و روح که نمیدانم از کجا شروع میشود

ولی به یک آن و کمتر از آن همه وجودم را میگیرد و

مثلِ بادـی که در یک چشم بهم زدن تبدیل به طوفان‌ـی مهیب ُ پر سرِ صدا میشود و

فقط با خود می‌بَرد ُ میبَرد ُ میبرد...

می‌برد به ناکجاآباد...

مثل وان پر از آبی که به گردآبی حوالی یک گوشهَ ش خالی میشود...

و میرود به نا کجاآباد...

 

یک جایی توی روحم به گمانم سوراخی درست شده

جایی دور از دید

جایی در نقطۀ کور ِ صفر تر از صفر

که دارد روحم را به درون خودش می‌میکد...

و من حتا بی‌خبر تر از بی خبر از وجودش َم!

یک سوراخ ریز شاید هم خیلی خیلی بزرگ به اندازه کل خاطراتم...

که دارد میدزد ُ میبَرد به ناکجا آباد...

 

+...

 

یاعلی

 

+ |

دستُ پایت را جمع کن و از تقویمم برو!

هر روزی که از پاییزِ امسال میگذره

بیشتر مطمئن میشم که چقدر از پاییز بدم میاد!

بلاتکلیف ترین فصل!

 

+تازه فهمیدم با کسی که یه عمری فک میکردم خیلی شبیه همیم چقد اختلاف نظر داریم!

و این روزها نمادهای اختلاف بیشتر داره خود نمایی میکنه!

 

++ قبلنا همیشه یه حرفی برای گفتن داشتم الان چیزی نیست جز سکوت!

 

یاعلی

+ |

از در نیمه باز باد می‌آید...

روز جمعه تصمیم بر آن داشتیم تا در جمع خانواده لختی را در دل طبیعت بگذرانیم 

و در راستای این تصمیم تدارک ناهار روز تعطیل در محفل خانواده بر عهدۀ من بود...

 

تشریف ببرید ادامۀ مطلب!


اصل مطلب
+ |